|
|
تنها یک ناشر ایرانی در نمایشگاه جهانی ی کتاب در کانادا ! |
|
|
کار ِ کتاب و نشر ِ کتاب در ایران را از هر زاویه ای که بنگریم، اندوهبار و تاسّف انگیز است و در این روزگار پویایی و پیشروی ی ِ فرهنگ ها و فراگیری ی ِ رسانه های ِ جهانی، به راستی آه از نهاد ِ هر ایرانی ی ِ دوستدار ِ ایران و خواستار ِ پیشرفت ِ فرهنگ ِ آن برمی آورد! این هم گزارشی دیگر از گوشه ای دیگر:
برگزاري نمايشگاه بين المللي كتاب كانادا با حضور تنها يك ناشر از ايران [ ۱۳۸۴ يکشنبه ۵ تير ] |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 11:53 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||
|
|
گزارش دیگری از روزگار تباه صنعت نشر در ایران |
|
||
|
چند روز پیش مثنوی ی "اندر حکایت ِ حال ِ آن خواجه که در حسرت ِ نشر نشست و کارش از نشر به حشر پیوست" را برای بیان گوشه ای از پریشان روزگاری ی کار نشر ِ کتاب در میهنمان، در تارنمای ِ
http://www.iranshenakht.blogspot.com درج کردم. امروز شاهدی دیگر یافتم که آن را در دنباله می آورم. به راستی در چُنین حالی، آیا دیگر جای نومیدی از رونق ِ فرهنگ در ایران باقی می ماند؟!
|
||||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 11:4 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||||
|
|
شخص "آدولف هیتلر" و شخص "چنگیزخان" (خاطره ای از سال های دور) |
|
|
در سال های آغاز دهه ی پنجاه که در نیمه ی دوم هفته ها به عنوان استاد میهمان در دانشگاه جندی شاپور اهواز درس می دادم، روزی به تماشای نمایشی رفتم که گروهی از دانشجویان آن دانشگاه بر پایه ی نمایشنامه ای از برتولت برشت شاعر و نویسنده ی نامدار آلمانی در نیمه ی یکم سده ی بیستم میلادی بر صحنه آورده بودند. پس از پایان اجرا، کارگردان به پرسش های تماشاگران پاسخ می داد که یکی از آن میان پرسید: "مقصود شما از آویختن تصویر هیتلر بر دیوار صحنه، چیست؟" و کارگردان با زیرکی و حاضرجوابی بدو پاسخ داد: "مقصود، شخص ِ آدولف هیتلر است!" در همان سالها در دانشگاه اصفهان کتابی درسی به نام "آیین ِ نگارش" برای درسی همگانی به همین نام -- که خود تدریس آن را در همه ی دانشگاه بر عهده داشتم -- فراهم آورده بودم که گُزینه هایی از نمونه های والای ادب هزار ساله ی فارسی و نمونه هایی از ایستادگی و پایداری ی ایرانیان در برابر تازش های تباهکارانه ی بیگانگان و ستمگران خودی را در بر می گرفت. از جمله ی این نمونه ها یکی هم چکامه ی شیوای سیف فَرغانی، شاعر دل و جان سوخته ی روزگار هجوم خانمان برانداز مغولان به سرداری ی چنگیزخان به میهن ما بود: هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد / هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد پس از نشر آن کتاب درسی، با رویکرد به پذیره ی گسترده ی دانشجویان از این سروده ی شیوای شاعر سده ی هفتم هجری، پچپچه های تحریک آمیزی در باره ی قصد من از گنجاندن این چکامه در کتاب، در میان دست اندرکاران اداری ی دانشگاه جریان یافته بود. روزی یک "استاد" -- که به راندن سخنان ملّی - میهنی ی باب ِ طبع ِ فرمانروایان ِ زمانه شُهره بود -- وارد دفتر کار من در دانشگاه اصفهان شد و بی هیچ مقدّمه ای پرسید: "مقصود از شما در این قصیده ی سیف فَرغانی که تو در کتاب آیین نگارش نقل کرده ای کیست؟" و من -- که آن پرسش و پاسخ در دانشگاه جُندی شاپور اهواز را به یاد آوردم -- در پاسخ بدو گفتم: "مقصود شخص ِ چنگیز خان است!" دیروز که بیتی از این چکامه را در پیشانه نوشت ِ یک گفتار دیدم، این خاطره در ذهنم زنده شد که در این جا بازآوردم.* |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 20:44 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||
|
|
سخنی "روزآمد" از حافظ ! |
|
|
نمی دانم که هرگاه خواجه ی رندان جهان، حافظ ِ شیراز امروز در میان ما می زیست و وضع ِ "شیر، شُتُر، گاو، پلنگ!" ِ ما را می دید، چه می گفت. امّا می توانم چُنین بینگارم که او بسیاری از سخنان جاودانه اش را روزآمد ( یا به گفته ی فارگلیسی زبان های معاصر: آپ دِیت!) می کرد و از جمله بیت بسیار بلندآوازه اش را ـــ که همواره زبانزد ما و مایهء دلگرمی مان به فردایی ناکجاآبادی بوده است ـــ با تلخ کامی ی ِ بیشتری، بدین گونه بازمی سرود: "بگذرد این روزگار ِ تلخ تر از زهر / بار ِ دگر روزگار ِ تلخ تر آید!"
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 15:36 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||
|
|
مویه و گریه ای برای سرزمین |
|
|
این هم سروده ی تازه ای از شاعربانویی که شاملوی بزرگ در هنگام چاپ نخستین سروده هایش در هفته نامه ی خوشه، امید به آینده ی هنری ی او بسته بود.
سرزمين * ژيلا مساعد
دوشنبه ٣٠ خرداد ١٣٨۴ – ٢٠ ژوئن ٢٠٠۵
گريه می کنم گريه می کنم برای خانه ای که هزار سال آن را از غبار روفتم و پاک نشد
گريه می کنم برای خانه ای که هزار سال درآن با عشق نفس کشيدم و گرم نشد
گريه می کنم برای خانه ای که هزار سال شامی ابدی را بر اتش دانايی پختم و هيچ کس در آن سير شد
من گريه می کنم برای خانه ای که عاقبت خانه ی من نشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * برگرفته از تارنمای اخبار ِ روز |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:10 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||
|
|
ایرانی بودن؟! |
|
|
یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۴
پس از دهها سال پویش و کوشش و اندوختن انبوهی آزمون و رنج و شکنج در گنجینه ی خاطر پریشان و دردمندم٬ در این سالها نه به دلیل ِ پروا و پرهیزهای ِ شناخته٬ بلکه به سبب این که می بینم در این بازار مکّاره همه از هر گونه و قدّ و قواره ای سیاست می سازند و می بازند و می بافند و می لافند٬ خود را از این تفریح ِ (اگر بتوان تفریحش خواند) نه چندان سالم معاف داشته ام!
امّا در این هفته های اخیر٬ خواسته و ناخواسته٬ احساسی گرایش گونه ـــ هر چند که از کرانه و دور ـــ بدین گُستره در من بیدار شده و شاخکهای ذهن رنجور و افسرده ی مرا برافراشته بود. (؟!) و حالا٬ در این یکی دو روزه٬ دچار حالی شگفت شده ام که انگار آمیزه ای است از دل به هم خوردگی٬ سرگیجه٬ بی قراری٬ گیجی٬ مَنگی٬ شرمساری و دریغ و دردی ژرف و جان کاه! اکنون من مانده ام و این چیستان ِ بزرگ: ایرانی بودن؟! سخت به خود می پیچم! آه از نهاد و دود از سرم برمی آید! آخر چگونه می توانم خود را ایرانی بدانم با آنچه بر سرم رفته است و در برابر ِ چشمانم می گذرد؟! چگونه می توانم این خواری و شرمساری را برتابم که یکصد سال پس از پایمردی ها و جان بازی های صور اسرافیل ها، دهخدا ها، ملک المتکلّمین ها، ستّارخان ها و باقرخان ها و پنجاه سال پس از پایداری ها و پویش و کُنِش های ِ مصدّق ها و فاطمی ها، در این نقطه ای زمینگیر شده باشم که شده ام؟! به سخن ِ شاملوی ِ بزرگ: "... ای دریغ آن خِفّت از خود بُردَنم!" و به گفته ی یار ِ در توس خفته ام مهدی اخوان ثالث: "... قاصِدَک! ابرهای ِ همه عالم شب و روز در دلم می گریند! و سرانجام٬ پژواک ِ این بانگ ِ دردمندانه ی پیر ِ یوش در ژرفایِ اندرون ِ خسته ام پیچیده است: "در فروبند که با من دیگر، رغبتی نیست به دیدار ِ کسی! فکر٬ کاین خانه چه وقت آبادان؟ بود بازیچه ی ِ دست ِ هَوَسی!" |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 13:35 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||
|
|
هنوز ایرانیان ... |
|
|
چهارشنبه ۲۵ خرداد ماه ۱۳۸۴
حافظ جاودانه مان، در جایی از سروده هایش بر اثر ِ دل آزردگی از مردم پُرخَلَل ِ روزگارش گفته است: "در این زمانه رفیقی که خالی از خَلَل است صُراحی ی ِ می ِ ناب و سفینه ی ِ غزل است!" حالا در این روزگار ِ بی آزرم که کسانی با داعیه ی ِ دوستی ی ِ چهل ساله و بیش از آن، سال تا سال سُراغی از تو نمی گیرند و چُنان به خویشتن سرگرمند که حتّا جواب سلام و پاسخ پیام ترا نمی دهند، به راستی چه گونه می توانی حال ِ شگفت ِ خود را بیان کنی، وقتی یک هم میهن و هم زبان تو از سرزمینی دور، بی آن که ترا دیده باشد و تنها به صِرف ِ این که ایران را دوست می دارد و ترا در کوشش ها و کُنِش هایت خدمتگزار ایران شناخته است، خودخواسته به یاریَت می شتابد و در کاری فنّی و پُر پیچ و خم ــــ که تو چندان سررشته ای در آن نداری ــــ "دست تو را می گیرد و پا به پا می بَرَد تا شیوه ی ِ راه رفتن بیاموزد" ؟ این حال ِ شگفت را این هفته احساس کردم و پیرانه سر غرق در شور ِ جوانی و سرشار ِ از ستایش و آفرین نسبت به مهروَرزی ی ِ بی دریغ ِ یک ایرانی ی ِ راستین و یک دوست ِ نادیده شدم. این مرد ِ مردانه سعید محمّدی است که مرا در کار ِ سامان بخشی به تارنماهایم یاری کرد و گِرِه از کار ِ فروبسته یِ من گُشود. به یاد ِ بیتی از چکامه سرای ِ همشهری ام جمال الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی (درگذشته در ۵۸۸ ه. ق.) افتادم و به شیوه ی ِ سخن ِ او خوشدلانه با خود زمزمه کردم که: "هنوز ایرانیان هستند اندر جهان که مرد ِ ایران پژوه مَدَد ازیشان بَرَد!" پس با درودی دیگر به دوست ِ نادیده ی ِ نویافته ام سعید محمّدی، این یادداشت را به پایان می آورم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 13:15 توسط Jalil Doostkhah
|
|
||