تبليغاتX
جلیل دوستخواه: برداشت ها و یادداشت ها
جلیل دوستخواه: برداشت ها و یادداشت ها
تنها یک ناشر ایرانی در نمایشگاه جهانی ی کتاب در کانادا !
کار  ِ کتاب و  نشر  ِ  کتاب  در  ایران  را  از  هر زاویه ای که بنگریم، اندوهبار و تاسّف انگیز است  و  در این روزگار پویایی و پیشروی ی  ِ  فرهنگ ها  و  فراگیری ی ِ  رسانه های  ِ جهانی، به راستی آه  از نهاد  ِ  هر ایرانی ی ِ دوستدار  ِ  ایران  و خواستار  ِ پیشرفت  ِ  فرهنگ  ِ آن برمی آورد!  این هم گزارشی دیگر  از گوشه ای دیگر:

برگزاري نمايشگاه بين المللي كتاب كانادا با حضور تنها يك ناشر از ايران  [ ۱۳۸۴ يکشنبه ۵ تير ]
نمايشگاه بين المللي كتاب كانادا كه به مدت چهار روز در تورانتو برگزار مي شود، ميزان ناشرين كشورهاي مختلف دنيا است و از ايران تنها يك ناشر كه از سوي برگزاركنندگان اين نمايشگاه دعوت شده بودند، در اين رويداد فرهنگي شركت كرده است. اين ناشر مي گويد: هزينه هاي گزاف، قانون كپي رايت، مسائل كنسولي و نيز بسياري چالش هاي ديگر ناشران ايراني را از شركت در اين نمايشگاه و بسياري نمايشگاه هاي بين المللي ديگر باز مي دارد. عليرضا عزيزي، مدير انتشارات توفيق آفرينان در مصاحبه با راديو فردا مي گويد: انتشارات ما در شش بخش در اين نمايشگاه شركت كرد، ما تعدادي ناشر هستيم كه اعتقاد داريم بايد حتما ايران به قانون كپي رايت بپيوندد، از طرفي مشكلاتي در ايران است به خاطر هزينه هاي زيادي كه به خاطر كپي رايت براي نانشران ايراني با توجه به تيراژ كمي كه دارند و هزينه هاي خيلي سرسام آوري كه بابت كتاب در ايران وجود دارد، متاسفانه ما با اين مشكلات سر و كار داريم.
مريم اقوامي (تورانتو)

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 11:53  توسط Jalil Doostkhah  | 

گزارش دیگری از روزگار تباه صنعت نشر در ایران
چند روز پیش مثنوی ی "اندر حکایت ِ حال ِ آن خواجه که  در حسرت ِ نشر نشست و کارش از نشر به حشر پیوست"  را برای بیان گوشه ای از پریشان روزگاری ی کار نشر ِ کتاب در میهنمان،  در تارنمای ِ

http://www.iranshenakht.blogspot.com

درج کردم.  امروز شاهدی دیگر یافتم که آن را  در  دنباله می آورم.

به راستی در چُنین حالی، آیا دیگر جای نومیدی از رونق ِ فرهنگ در ایران باقی می ماند؟!

80 درصد از چاپخانه ها در وضعيّت ِ تعطيلي و ورشكستگي اند


سَيّد حُجّت مُجابي ، از اعضاي هيأت مديره اتحاديّه چاپخانه داران : 80 درصد از فعّالان صنعت چاپ طي سال گذشته بيكار شده اند. به دنبال بالا گرفتن مشكلات در این صنعت،  از يك سال گذشته و عدم توانايي لازم ، تعدادي از چاپخانه داران در بازپرداخت تعهّدات مالي و بانكي خود دچار مشكل شده و بسياري نيز توان ِ پرداخت سودهاي كلان و اقساط بانكي خود را ندارند. يكي از اعضاي هيأت مديره اتحاديّه چاپخانه داران با اذعان به اينكه در يك سال گذشته و به خصوص در چند ماه اخير سرعت تعطيلي چاپخانه ها و ليتوگرافيها بيشتر شده است گفت : هر روز شاهد تعطيلي تعدادي از اين مراكز هستيم و در وضعيّت كلّي، حساب كار از دست خيلي ها خارج شده است و نزديك به 80 درصد از چاپخانه هاي تهران در وضعيّت تعطيلي و ورشكستگي به سر ميبرند. سَيّد حُجّت مُجابي ، دليل اين مسأله را فرسودگي ماشين آلات عنوان كرد و افزود : بسياري از چاپخانه هاي موجود در تهران از ماشين آلات قديمي و فرسوده استفاده ميكنند و توانايي همراهي با بخشهاي ديگر اين صنعت را ندارند. شايد به همين دليل است كه به مرور از اين چرخه خارج مي شوند. مشكل ديگر اين است كه دستگاههاي چاپ بسياري از همكاران ما جوابگوي نياز فعلي ِ صنعت چاپ نيست و كاركرد ِ خود را از دست داده است. وي تصريح كرد : كساني كه سعي ميكردند به هر نحوي خود را سرپا نگه دارند، ديگر توان اين كار را ندارند و بسياري از چاپخانه‌ها نيروهاي خود را مرخّص كرده و تعداد زياد ديگري هم به حالت نيمه تعطيل در آمده‌اند . گفتني است مُعضَل ِ تعطيلي رو به افزايش چاپخانه‌هاي تهران مشكل بزرگي را براي صنعت نشر كشور پديد آورده است و بسياري از چاپخانه‌هايي كه به طور تخصصّي به كار انتشار و چاپ كتاب اشتغال داشته‌اند به دليل مشكلات بازار كاغذ در سال گذشته ، نتوانستند به موقع تعهّدات مالي خود را پرداخت نمايند و برخي از اين مراكز ، در حال حاضر توسط بانكهاي وام دهنده به حراج گذاشته شده‌اند.

(به نقل ازعصر نشر و چاپ 7/3/1384 )

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 11:4  توسط Jalil Doostkhah  | 

شخص "آدولف هیتلر" و شخص "چنگیزخان" (خاطره ای از سال های دور)

در  سال های  آغاز  دهه ی  پنجاه  که  در نیمه ی  دوم هفته ها  به عنوان  استاد میهمان  در  دانشگاه جندی شاپور اهواز درس می دادم،  روزی به تماشای نمایشی رفتم که گروهی از دانشجویان آن دانشگاه  بر پایه ی نمایشنامه ای از برتولت برشت شاعر و نویسنده ی نامدار آلمانی  در  نیمه ی یکم سده ی بیستم میلادی   بر صحنه آورده بودند.  پس از پایان اجرا،  کارگردان  به  پرسش های تماشاگران پاسخ می داد که یکی از آن میان پرسید: "مقصود شما  از آویختن تصویر هیتلر بر دیوار صحنه، چیست؟" و کارگردان  با زیرکی و حاضرجوابی بدو پاسخ داد: "مقصود، شخص ِ آدولف هیتلر است!"

در همان سالها  در  دانشگاه اصفهان کتابی درسی به نام "آیین ِ نگارش" برای  درسی همگانی به همین نام -- که خود تدریس آن را  در همه ی دانشگاه  بر عهده داشتم -- فراهم آورده بودم که گُزینه هایی از نمونه های والای ادب هزار ساله ی فارسی و نمونه هایی از ایستادگی و پایداری ی  ایرانیان  در برابر تازش های تباهکارانه ی بیگانگان و  ستمگران خودی را در بر می گرفت.  از جمله ی  این نمونه ها یکی هم چکامه ی شیوای سیف فَرغانی، شاعر دل و جان سوخته ی  روزگار هجوم خانمان برانداز مغولان به سرداری ی چنگیزخان به میهن ما بود:

هم مرگ بر جهان ِ  شما نیز بگذرد / هم رونق  ِ  زمان ِ شما نیز بگذرد

وین بوم  ِ  مِحنَت  از پی  ِ  آن  تا کند خراب / بر دولت آشیان  ِ  شما نیز بگذرد

باد  ِ خزان ِ  نکبت ِ ایّام  ناگهان / بر باغ  و بوستان ِ شما  نیز بگذرد

آب ِ اجل  که  هست گلوگیر  ِ  خاص و عام / بر حلق  و بر دهان ِ  شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو  نیزه  برای  ستم  دراز / این تیزی  ِ  سِنان  ِ  شما نیز بگذرد

چون داد  ِ  عادلان  به جهان در  بقا نکرد / بیداد  ِ  ظالمان ِ  شما نیز بگذرد

در  مملکت  چو  غُرّش  ِ  شیران گذشت  و رفت /  این عوعو  ِ  سگان  ِ  شما  نیز بگذرد

آن  کس که  اسب داشت  غُبارش  فرونشست / گَرد ِ  سُم  ِ  خران ِ شما  نیز بگذرد

بادی که  در  زمانه  بسی  شمع ها  بکُشت / هم  بر  چراغدان  ِ  شما  نیز  بگذرد

زین کاروان سرای  بسی کاروان گذشت / ناچار  کاروان ِ  شما  نیز بگذرد

ای مُفتَخَر  به  طالع ِ  مَسعود  ِ  خویشتن / تاثیر  ِ  اختران  ِ  شما  نیز بگذرد

این  نوبت  از  کسان  به  شما  ناکسان  رسید /  نوبت  ز  ناکسان  ِ  شما  نیز بگذرد

بیش از  دو  روز  بود  از  آن  ِ  دگر کسان / بعد  از  دو  روز  از  آن ِ  شما  نیز  بگذرد

بر  تیر  ِ  جَورتان  ز  تحمّل  سپر کنیم / تا سختی  ِ  کمان  ِ  شما  نیز  بگذرد

در  باغ  ِ  دولت  ِ  دگران  بود  مدّتی / این گُل،  ز  گُلسِتان  ِ  شما  نیز بگذرد

آبی ست  ایستاده  در  این  خانه  مال  و  جاه /  این  آب  ِ  نارَوان  ِ  شما  نیز  بگذرد

ای  تو  رَمِه  سَپُرده  به  چوپان  ِ  گُرگ طبع / این گُرگی  ِ  شُبان  ِ  شما  نیز  بگذرد

پیل  ِ  فَنا  که  شاه  ِ  بَقا  مات  ِ  حُکم  ِ  اوست /  هم  بر  پیادگان  ِ  شما  نیز  بگذرد

ای  دوستان  خَوهَم  که  به  نیکی  دُعای ِ سِیف / یک  روز  بر  زبان  ِ  شما  نیز بگذرد

پس از نشر آن کتاب درسی، با رویکرد به پذیره ی گسترده ی دانشجویان  از این سروده ی شیوای شاعر سده ی هفتم هجری، پچپچه های تحریک آمیزی در باره ی قصد من از گنجاندن این چکامه در کتاب،  در میان دست اندرکاران اداری ی دانشگاه جریان یافته بود.  روزی یک "استاد" -- که به راندن سخنان ملّی - میهنی ی باب ِ طبع ِ فرمانروایان ِ زمانه شُهره بود -- وارد دفتر کار من  در دانشگاه اصفهان شد و بی هیچ مقدّمه ای پرسید: "مقصود از شما در این قصیده ی سیف فَرغانی که تو در کتاب آیین نگارش نقل کرده ای کیست؟"  و من -- که آن پرسش و پاسخ در دانشگاه جُندی شاپور اهواز  را به یاد آوردم -- در پاسخ بدو گفتم:

"مقصود شخص ِ چنگیز خان است!"

دیروز که بیتی از این چکامه  را  در پیشانه نوشت ِ یک گفتار دیدم،  این خاطره در ذهنم زنده شد  که  در این جا بازآوردم.*

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*  یکی  از  زبانزد های شعارگونه ی  مردم ایران، جمله ی  این نیز بگذرد ! است که نه تنها  به مناسبت های گوناگون  بر زبان می آورند،  بلکه بر سنگ و فلز  و چوب  و پارچه  و جز آن نیز  می نویسند و در فروشگاه ها  و کارگاه ها و خانه ها نصب می کنند.  شاید بتوان گفت که این جمله نشانه ای برگزیده از همین چکامه است.  من روزگاری از این جمله  برداشتی منفی داشتم و بر آن بودم که نشانه ای  از تن در دادن بسیاری از مردم ما  به شوربختی ها و رنج و شکنج هایی است که نامردمان بیدادگر در درازنای تاریخ بر آنان روا داشته اند، بی آن که در پی چاره اندیشی برای کوتاه کردن دست خودکامگان و ستمگران از چیرگی بر سرنوشت خویش باشند. امّا امروز  این جمله را نمادی از یک رویکرد و نگرش مثبت در ذهن و ضمیر مردم میهنم ارز می یابم و  می اندیشم که آنان با گفتن و نوشتن مکرّر آن، پیوسته بر گذرایی و ناپایداری ی چیرگی ی زبردستان بر هستی ی رنج بُردگان و گزند دیدگان تاکید می ورزند و به خود و دیگران دل گرمی و امید می بخشند که رویدادهای زندگی ی اجتماعی همواره به یکسان و به زیان مردم بر جا و پایدار نمی ماند و با  امیدواری و ایستادگی می توان روزگار بهتری را جانشین روزگار تیره و تباه کرد .  مگر سخن حافظ شیراز جز این است که می گوید:

"سخن در پرده می گویم،  چو گُل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حُکم  ِ میر  ِ نوروزی!"

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 20:44  توسط Jalil Doostkhah  | 

سخنی "روزآمد" از حافظ !
 

نمی دانم که هرگاه  خواجه ی  رندان  جهان،  حافظ ِ شیراز  امروز  در  میان  ما  می زیست و  وضع ِ "شیر،  شُتُر،  گاو، پلنگ!" ِ  ما  را  می دید، چه می گفت.  امّا می توانم  چُنین بینگارم  که  او  بسیاری  از  سخنان  جاودانه اش را  روزآمد ( یا  به گفته ی  فارگلیسی زبان های معاصر: آپ دِیت!) می کرد  و  از جمله  بیت  بسیار بلندآوازه اش  را ـــ که همواره زبانزد ما  و  مایهء  دلگرمی مان  به  فردایی  ناکجاآبادی بوده است ـــ  با  تلخ کامی ی ِ بیشتری،  بدین گونه  بازمی سرود:

"بگذرد این  روزگار ِ  تلخ تر  از  زهر / بار ِ  دگر  روزگار ِ تلخ تر آید!"

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 15:36  توسط Jalil Doostkhah  | 

مویه و گریه ای برای سرزمین

 

این هم  سروده ی  تازه ای  از  شاعربانویی  که  شاملوی  بزرگ  در  هنگام چاپ  نخستین سروده هایش  در  هفته نامه ی  خوشه،  امید  به  آینده ی  هنری ی  او بسته بود.

 

سرزمين *

ژيلا مساعد

 

دوشنبه ٣٠ خرداد ١٣٨۴ – ٢٠ ژوئن ٢٠٠۵

 

گريه می کنم

گريه می کنم

برای خانه ای

که هزار سال

آن را از غبار روفتم و پاک نشد

 

گريه می کنم

برای خانه ای

که هزار سال درآن

با عشق نفس کشيدم و گرم نشد

 

گريه می کنم

برای خانه ای

که هزار سال

شامی ابدی را

بر اتش دانايی پختم

و هيچ کس در آن سير شد

 

من گريه می کنم

برای خانه ای که عاقبت

خانه ی من نشد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* برگرفته  از  تارنمای  اخبار  ِ  روز

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:10  توسط Jalil Doostkhah  | 

ایرانی بودن؟!
یکشنبه  ۲۹  خرداد  ۱۳۸۴
 
پس  از  دهها سال  پویش  و کوشش  و  اندوختن  انبوهی  آزمون  و  رنج  و  شکنج  در  گنجینه ی  خاطر پریشان  و  دردمندم٬  در  این  سالها  نه  به  دلیل ِ پروا  و  پرهیزهای ِ  شناخته٬  بلکه به سبب  این که  می بینم  در این  بازار مکّاره  همه از هر گونه  و  قدّ  و  قواره ای  سیاست می سازند  و  می بازند  و  می بافند  و می لافند٬  خود  را  از  این تفریح ِ (اگر بتوان  تفریحش خواند) نه چندان سالم  معاف  داشته ام!

امّا  در  این  هفته های اخیر٬  خواسته  و  ناخواسته٬  احساسی گرایش گونه ـــ هر چند که  از  کرانه  و  دور ـــ بدین گُستره  در من  بیدار شده  و  شاخکهای  ذهن رنجور  و  افسرده ی  مرا  برافراشته بود. (؟!)

و  حالا٬  در  این  یکی دو روزه٬  دچار حالی شگفت شده ام  که  انگار  آمیزه ای است  از  دل به هم خوردگی٬ سرگیجه٬  بی قراری٬  گیجی٬  مَنگی٬  شرمساری  و  دریغ و  دردی  ژرف  و  جان کاه!

اکنون  من  مانده ام  و   این چیستان ِ بزرگ:

ایرانی بودن؟!

سخت به خود می پیچم!  آه  از  نهاد  و دود از  سرم  برمی آید!  آخر چگونه  می توانم خود  را  ایرانی بدانم  با  آنچه  بر  سرم رفته است  و در  برابر ِ  چشمانم  می گذرد؟! چگونه  می توانم  این  خواری  و  شرمساری  را  برتابم  که  یکصد سال  پس  از  پایمردی ها  و  جان بازی های صور اسرافیل ها،  دهخدا ها،  ملک المتکلّمین ها،  ستّارخان ها  و  باقرخان ها  و  پنجاه سال  پس  از  پایداری ها  و  پویش  و  کُنِش های ِ  مصدّق ها  و  فاطمی ها،  در  این  نقطه ای  زمینگیر شده باشم  که  شده ام؟!

به سخن ِ شاملوی ِ  بزرگ:

"... ای  دریغ  آن  خِفّت  از  خود  بُردَنم!"

و  به گفته ی  یار ِ  در  توس خفته ام  مهدی  اخوان  ثالث:

"... قاصِدَک!

ابرهای ِ  همه عالم شب  و  روز

در  دلم  می گریند!

و  سرانجام٬  پژواک ِ  این بانگ ِ  دردمندانه ی  پیر ِ یوش  در  ژرفایِ  اندرون ِ خسته ام  پیچیده است:

"در فروبند که  با من  دیگر،

رغبتی نیست  به  دیدار ِ کسی! 

فکر٬  کاین خانه  چه  وقت  آبادان؟

 بود بازیچه ی ِ  دست ِ  هَوَسی!"

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 13:35  توسط Jalil Doostkhah  | 

هنوز ایرانیان ...
چهارشنبه ۲۵ خرداد ماه  ۱۳۸۴

حافظ  جاودانه مان،  در جایی از سروده هایش  بر اثر ِ دل آزردگی از  مردم  پُرخَلَل ِ 

روزگارش گفته است:

"در  این زمانه  رفیقی که  خالی از خَلَل است

صُراحی ی ِ  می ِ  ناب  و  سفینه ی ِ  غزل است!"

حالا  در  این  روزگار ِ  بی آزرم  که  کسانی  با  داعیه ی ِ دوستی ی ِ  چهل ساله  و 

بیش  از  آن،  سال  تا  سال  سُراغی از تو نمی گیرند  و  چُنان  به  خویشتن

سرگرمند که  حتّا  جواب سلام  و  پاسخ  پیام  ترا  نمی دهند،  به  راستی  چه گونه 

می توانی  حال ِ  شگفت ِ  خود  را  بیان کنی،  وقتی یک هم میهن و هم زبان تو  از

سرزمینی دور،  بی آن که  ترا  دیده باشد و تنها  به  صِرف ِ این که  ایران  را  دوست

می دارد  و  ترا  در کوشش ها  و کُنِش هایت  خدمتگزار  ایران شناخته است، 

خودخواسته  به یاریَت می شتابد  و  در  کاری  فنّی  و  پُر پیچ  و خم  ــــ که  تو 

چندان  سررشته ای  در آن نداری ــــ  "دست تو  را  می گیرد  و  پا  به  پا  می بَرَد  تا 

شیوه ی ِ  راه رفتن بیاموزد" ؟

این حال ِ  شگفت  را  این هفته احساس کردم  و  پیرانه سر  غرق در  شور ِ  جوانی

و  سرشار ِ  از  ستایش و  آفرین  نسبت به  مهروَرزی ی ِ  بی دریغ ِ  یک  ایرانی ی ِ

راستین  و یک  دوست ِ  نادیده  شدم.

این  مرد ِ مردانه  سعید  محمّدی است  که  مرا  در  کار ِ  سامان بخشی  به  

تارنماهایم  یاری کرد  و  گِرِه  از  کار ِ  فروبسته یِ  من گُشود.

به  یاد ِ بیتی  از  چکامه سرای ِ  همشهری ام جمال الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی

(درگذشته  در ۵۸۸  ه.  ق.) افتادم  و  به  شیوه ی ِ  سخن ِ  او  خوشدلانه  با خود

زمزمه کردم که:

"هنوز  ایرانیان  هستند  اندر جهان

که  مرد ِ  ایران پژوه  مَدَد  ازیشان  بَرَد!"

پس با  درودی  دیگر  به  دوست ِ  نادیده ی ِ  نویافته ام  سعید  محمّدی، این 

یادداشت را  به پایان می آورم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 13:15  توسط Jalil Doostkhah  |